qw;jn;qwd - تاریخ: 1394/1/19 ساعت: 20:14
ش اول اینهارو باز میکردم بعد لباسم و در میاوردم..اینطوری میتونستم از پندار کمک بگیرم اما لازم نبود پندار پشت سرم بود..دست برد و سنجاقهام و دونه دونه باز کرد!چشماش خمار خمار بود!مطمئن بودم چیزی نخورده...وقتی مطمئن شد همه سنجاقهارو در اورده دستش و کرد تو موهام و اونهارو تکون داد... با این کار انگار خو...
qw;nq;d - تاریخ: 1394/1/19 ساعت: 20:09
بهش..از حدش تجاوز نکرد...البته بستگی داره حد و چی بدونیم...ولی شب خوبی بود....دلم میخواست تا صبح تو اون حال بمونیم..اما فکر اینکه یه بار مامان یا بابا بیان در اتاقمون وببینن دوتایی نیستیم تنم و به لرز مینداخت!.. فرداش دو تایی تب کردیم...خدارو شکر مامان اینها نفهمیدن اما جالب بود مامان از اینکه هی بی...
qd4q6d - تاریخ: 1394/1/19 ساعت: 20:03
بعدش باعث شد منم بخندم... پندار تو راهرو نبود...رفتم پایین رو کاناپه دراز کشیده بود و تلوزیون میدید...تا من و دیدی با دست اشاره کرد برم طرفش.منم رفتم دست به سینه ایستادم.. -بله؟ -بلا....من میدونم با تو چیکار کنم...قبوله تا روز عروسی دست بهت نمیزنم ...اما شب عروسی برات بسازم تا آخر عمرت یادت نره! برا...
q;ndq'd - تاریخ: 1394/1/19 ساعت: 19:57
ظره ی روبروم رویایی بود...دوستش داشتم..به آتیشی که روشن کرده بودم نگاه کردم..فقط سرخی کمی ازش باقی مونده بود!داشتم سوالهام و مرور میکردم که بوی سیگار خورد تو دماغم...پس پندار هنوز بیدار بود.....خواستم از کشیدن سیکارش شکایت کنم..اما ترجیح دادم بزارم برای یه موقع مناسب تر! صبح با صدای تقه های پشت سر ه...
q;dknqd - تاریخ: 1394/1/19 ساعت: 19:49
تلخی کرد و گفت:همچنین.... بعد مامان در حالی که داشت میرفت تو آشپزخونه گفت:.بیا بریم میز و بچینیم....خیلی تابلو داشتن من و دک میکردن....ظاهرا باز پندار یه دادگاه دیگه داشت! برگشتم پندار و نگاه کردم...لبخند به لب داشت...اون هم نگاهش بهم افتاد و لبخندش و پر رنگ تر کرد!همین کارش بهم اعتماد به نفس داد و ...
12;en21e - تاریخ: 1394/1/19 ساعت: 6:21
یومد..کاش فقط یه ایمیل...یه ایمیل خالی برام میزد....تمام فکرم پیش پندار بود که حس کردم یکی نشست پشتم و پاهاش و موازی پای من با همون شکل و اناتومی قرار داد..دستش دور کمرم حلقه شد...اومدم داد بزنم که گفت:هیییییسسسسس!منم!!!! با شنیدن صدا صورتم و برگردوندم...حالا صورتم مماس با صورتش قرار گرفته بود...حال...
qdj; - تاریخ: 1394/1/19 ساعت: 6:17
ساختمون که میرفتیم یه سالن بزرگ بود که وسطش یه شومینه گرد بود.....که دور یه ستون زده شده بود!...کنارش یه دست مبل نیم دایره گذاشته شده بود به رنگ طوسی روشن...یه بیم بگ خاکستری رنگ هم کنارش بود....یادمه این بیم بگ یه زمانی یکی از دلایل دعوای من و پندار بود...الان که فکر میکنم میبینم این عشق از بچه گی ...
q;djn - تاریخ: 1394/1/19 ساعت: 6:12
.هر سال یه سفر میرفت پیش خواهر برادرهاش شهرستان خودشون....اما امسال به گفته خودش یکی از برادرهاش که باهاش قهر بود میرفت اونجا و به همین خاطر لعبت نمیخواست بره...مامان هم ازش خواسته بود با ما همراه بشه تا هم تنها نمونه هم اونجا کمک حال مامان باشه...لعبتم با خوشحالی قبول کرده بود!لعبت بچه نداشت...یعنی...
j4;4 - تاریخ: 1394/1/19 ساعت: 6:07
م وآروم مثل اینکه یه شئ شکستنی و میخوام در بیارم از تو جعبه بیرون کشیدمش اول حسابی نگاهش کردم.....آروم گذاشتمش رو گردنم...چقدر ظریف بود.....هر طور شده سعی کردم قفلش و بندازم....با کلی مکافات موفق شدم....اینقدر ظریف بود که هی از دستم در میرفت.....دستم و آروم کشیدم روش.....انگار داشتم خود پندار و لمس ...
j - تاریخ: 1394/1/19 ساعت: 6:00
ت نداشت...کلا با ماکارانی و لازنیا میونه خوبی نداشت...اما تولد بود دیگه.....این هم رسم...چطور تولد اون باید من بدبخت کوفته میل مینمودم؟؟؟؟ شام و با کلی خنده و شوخی خوردیم....بابا از خودش ادا در میاورد که یعنی این و دوست ندارم...در واقع ادای من و موقع کوفته خوردن در میاورد....منم غش غش میخندیدم....بع...
qw;dn;d - تاریخ: 1394/1/19 ساعت: 5:55
بود تولدمه..هیچ کس هیچی نمیگفت. مهم نبود....مهم این بود که امروز من به دنیا اومده بودم.....یه لحظه فکر کردم..یعنی مامانم امروز مرده؟؟؟ مامان در حالی که به سمت در حیاط میرفت گفت:کمش کن مادر...کر شدیم.... شلوار پارچه ای کرم با راههای صدری تنش بود با یه بلوز سفید . روش یه بافت به رنگ خطهای شلوارش تنش ب...
2eb12el12bel2 - تاریخ: 1394/1/19 ساعت: 5:47
رایش کردم.....تاپ بافت قهوه ای یقه اسکی نیمه ام و پوشیدم....شلوار جین کش برمودام و که تو کمرش و 6-7 سانت پایین پاچه اش تور کش قهوه ای داشت هم پوشیدم..خدارو شکر پندار نیست گیر بده بهم...صندلهای پاشنه دار قهوه ای هم پوشیدم.....مچ بند طلام و که پارسال پندار برام خریده بود و هم انداختم دور مچم...کلا لج ...
ascja;sc - تاریخ: 1394/1/19 ساعت: 5:39
ت...اما عشق به برادر یا.......؟؟؟؟یعنی امروز زنگ میزنه تولدم و تبریک میگه؟؟؟هر سال میگفت....حتی هدیه هم برام میفرستاد...اما امسال....حتما فکر کرده جوابم منفیه....شایدم اصلا پشیمون شده....با اون کاری که من اون روز کردم...بیچاره رو تو سرما ول کردم و اومدم....5 شنبه بود و کلاس نداشتم..تمام وقتم و تو ات...